احمد اديب پيشاورى
38
نگارستان عجائب و غرائب ( فارسى )
و به شوهر ميل نداشتند و تن بهم آغوشى مرد دادن امر عظيم مىشماردند و اگر زنى را از آنگروه ميل جفت بهمرسيدى از ميان ايشان جدائى گزيدى و هر دختر كه طبيعت نسوانى در او بودى رخ خود را بمردم ننمودى در پردهء عصمت جا كرده از كنج خانه بيرون نميشد و هركه از اينحال دور بودى خود را داخل آنجرگه متهور نمودى و هركه در وقت نبرد همآورد خود را از پاى درآوردى سردار آنفرقه به او تاج زر بخشيدى و او را بر ديگران امتياز دادى . و از زنان رزمآزموده دلاور در آنشهر سى هزار موجود بود كه هريك در جنب دلاورى خود رستم را زالى مىشمردند . چون شهريار دادگر بآنمحال رسيد دو هزار زن بگوشوارههاى مرصع باستقبال درآمدند و هريك ده تاج مرصع در كف دست درآورده نزد پادشاه بردند و پادشاه چند هديه بر آن افزود كه هرگاه شهريار نزول نمايد اين تحايف را از نظر بگذرانند . چون شهريار نزديك بآنشهر رسيد ناگاه باد تند وزيد برف و باران سخت در بارش آمد و از غايت سرما چندى از لشكريان سلطان هلاك شدند سلطان از آنملك برآمده پيشتر آمد گروهى را ديد كه چشمهاى پر خون داشتند و از دهنهاى ايشان شعلهء آتش بدر ميجست . اسكندر بسرعت تمام از آنمقام بگذشت بجلدى روانه پيش گرفت ناگاه ابر سياه كه تيرهتر از شب ديجور بود نمايان شد از مشاهدهء آن سلطان و لشگرش بهزار مشقت از آن مخاطره نجات يافتند و بجلدى تمام گذشتند گروه كريه منظر سياه تمام كه از ديدنشان مو بر اندام راست مىشد نمايان گرديد و عسكريان از آن هراسان گشتند سركردهء ايشان پيش رفتند و چند زنجير فيل كلان از نظر گذرانيده اسكندر به حال آنها ملتفت